عاشورای امسال شمسی وقمری ندارد

 عاشورای امسال شمسی و قمری ندارد! 

انطباق دقیق رویدادهای تقویم هجری قمری و شمسی کار سختی است؛ اما با استفاده از نرم‌افزارهای رویت هلال مشخص می‌شود که عاشورای 61 هجری قمری در روز سه‌شنبه 20 مهر یا چهارشنبه 21 مهر اتفاق افتاده است.

ادامه نوشته

حسینیه اعظم کاکی

 

 

  به استناد  سخن  مرحوم حاج غلامحسن مرادی(حاج غلامحسن ابن زار احمد ابن حسین حاجی) از معمرین  و از ساکنین اصلی شهرکاکی که چند سال پیش از این دنیای فانی رخت به سرای جاودانی کشیدند  عمر حسینیه اعظم کاکی بیش از یک صد پنجاه سال است و بنای اولیه حسینیه از گرد وپیش  نخل (کپر)بوده

  

 

ادامه نوشته

گنم چشم خروسی

هیچ فصلی نبود که مردم چشم به آسمان نداشته باشند مردم با آسمان فاصله ای نداشتند ابر و باران ، خورشید و ماه و ستارگان دیگر فاصله ی طولانی نجومی را از بین برده بودند .مردمی که به زمین وابسته بودند نمی توانستند از آسمان بی نیاز باشند بنابراین براساس تجربه ی زیسته ی خود و نسل هایی که پیش از آن ها زیسته با آسمان آشنایی به هم رسانده بودند. از همان تابستان بادها از سال بود یابی باران نشانی ها می دادند . شب ها هاله ای که به دور ماه بود خرمن ماه می شد و مردم با نگاه به ماه و هاله ی گرداگردش می گفتند خرمن بزرگ ماه را ببین امسال سال پربارانی در پیش داریم شب های مهر و آبان که مردم در خانه های گلی پناه می گرفتند صبحت از باران بود صحبت از انتظار گندم ها بود که درگوشه ی انبار و در کراخه ها خواب باران را می دیدند. مدام به گندم ها ی چشم خروسی سر می زدند تا یک وقت موریانه به جانشان نیفتد و ناتخم نشوند.گندم ها را ناز و نوازش می کردند جا به جا می کردند تا ابرهای باران آور از غرب پیدا شوند سراسر آسمان را بپوشانند وازشب تاصبح ببارند به طوری که آسمان و زمین یکی شوند.شب ها گرداگرد منقل پر آتش صحبت از باران بود صحبت از سال های پرباران بود از سال های سیاه پی در پی بودکه آسمان برزمین بخیل می شد و نان کمیاب بود و مردم گرسنه دست به دامان درختچه های بیابانی می شدند.درآستانه ی پاییز بود که بعضی شب ها پرنده ی باران می خواند. مردم به جانش دعا می کردند چون سال هایی که این پرنده می خواند امید باران در دل ها زنده می شد. آبان که می شد اگر بارانی نیامده بود عده ای به خدا توکل می کردند گندم ها را از انبارها بیرون می آوردند و خیش را به حیوانی می بستند و گندم خشک کار می کاشتند اگر بعد از آن باران می بارید بخت با آن ها یار بود چون گندم ها با اولین باران سبز می شدند.پیش از باران گل هایی از زمین بیرون می آمد که به آن گل بی منت بارون می گفتند . بوی خاک بوی گندم بسیار خوشایند بود . باران که می آمد به محض اینکه زمین خشک می شد نوبت گندم تر کار بود هرجا زمین قابل کشتی بود شکافته می شد و گندم ها این گنج های زندگی در آن نهفته می شد تا سر از خاک بلند کنند و امید به زندگی در دل ها به وجود آورند. در فصل پاییز و زمستان بود که چلنگرها به روستا می آمدند چلنگرها برخلاف کولی ها بیشتر از دو سه چادر نبودند. چلنگرها تفاوت عمده ی دیگری هم با کولی ها داشتند .آنها هیچ گاه دست نیاز به طرف کسی دراز نمی کردندو به در هیچ خانه ای نمی آمدند.با آمدن آن ها مردم فرصت را غنیمت می شمردند.چلنگرها کوره ی کوچک دستی خود را که روشن می کردند بوی خوش زغال سنگ که برای ما بویی غریب بود منتشر می کردند . کار آن ها درست کردن دیلم ، داس ، کارد ، سه پایه و دیگر وسایلی بودکه برای زندگی خانوادگی و کار و کشاورزی ضروری بود.‌از صبح زود که کوره روشن می شد مردم به آن ها مراجعه می کردند. بچه ها اگر مدرسه فرصت می داد ازصبح تاغروب از کنار چادر آن ها جنب نمی خوردند.پتک و سندان و آهن سختی که نرم می شد و در آبی سرد به جلز و ولز می افتاد برای آن ها بسیار تماشایی بود . معمولا چلنگرها درچادر خود چند کبک هم داشتند که در قفس های بسیار کوچکی بودند.و گاه گاهی درهمان قفس تنگ آواز سرمی دادند و بچه ها را شاد می کردند.زمستان که تمام می شد چلنگرها چادرها را جمع می کردندو می رفتند کسی نمی دانست ازکجا می آیند و به کجا می روند ولی آمدن شان یاد آور پاییز و زمستان بود رفتن آن ها با غمی همراه بود روزی که می رفتیم و می دیدیم که از چادرها نشانی نیست کلافه می شدیم خدا خدا می کردیم تا پاییز دیگری از راه برسد و باز هم چادرهای سیاه آن ها را ببینیم. باران که می آمد آبی و رنگی به چهره ها می انداخت .مردم به صحرا و گندم ها امیدوار بودند. کسی در خانه بند نبود صحرا هرچند پاییده می شد ولی گله جایی داشت که از چشم ها دور بماند و دو نفر را به هم برساند تا حرف های دلدادگی بزنند طرحی بریزند برای یک زندگی مشترک . باران که می آمد صحرا پر می شد از دوبیتی مردم دوبیتی ها را از ساحت غم انگیز شروه دور می کردند.سعی می کردند در گوشه هایی بخوانند که به شاد باش و هلهله که به آن کل می گفتند تمام شود.شادی های که در دامن صحرا بر پا می شد شعر هایی به وجود می آورد . دخترها و پسرهای جوان را عاشق می کرد پرندگان را به خواندن وامی داشت .‌هیچ کسی فکر این نبود که این شادی چندان پایا نیست صحرا و طبیعت گذشته و آینده را از یاد جوان ها می برد . آن ها به شادی اکنونی که دردسترس شان بود پاسخ می دادند . باران واقعا هنگامه می کرد. 

کراخه: ظرفه استوانه ای که با برگ درخت خرما بافته می شد و در انبار میان کاه ها می گذاشتند و درآن گندم می نهادند تا از موریانه در امان باشد

سال بود : سال پرباران 

منبع:مقاله آقای مهندس منتظری در وب سایت با اندکی اضافات