از فقر فنا تاج به سر خواهم کرد(در احوال ملا حسن کبگانی)
ملا محمدحسن کبگانی معروف به آخوند کبگانی،متخلص به محمود و فرزند محمود از شعرا و فضلای معروف دشتی در قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری است که با ناصرالدین شاه قاجار و محمدخان دشتی و فایز همزمان بوده است.
وی در سال 1240 در روستای هدکان در نزدیکی کبگان دشتی متولد می شود.
استعدادی سرشار و عشق به تحصیل داشته از این رو به بردخون که تحصیلات مقدماتی در آن رایج بوده رفته و سپس به مدت شش سال در محضر درس شیخ عبدالجبار و حجت الاسلام ایروانی تلمذ می کند.و به واسطه استعداد خارق العاده ای که داشته گوی سبقت را از همگنان می رباید؛محمدخان دشتی که آوازه فضل و کمال و بلاغت او را می شنود،وی را نزد خود فراخوانده و مدتی هم در خورموج محفل ادبی خان را رونق می دهد،ولی پس از مدتی از خان و اطرافیانش رنجشی به وی می رسد و به دهستان جم که جایی خوش آب و هوا و دارای مناظری شاعرانه است رحل اقامت می افکند.مردم جم هم که مردمی خوش ذوق و قریحه و غالبا ادیب و شاعرمساک بوده اند،مقدمش را گرامی داشته و مدت دوسالی افتخار مصاحبتش می یابند.
کبگانی مردی عطوف و مهربان بخصوص نسبت به طبقه زحمتکش توجه خاص داشته،به مراعات نظافت و سرو وضع ظاهر مقید بوده.معمولا تا پاسی از شب به مطالعه می پرداخته و آخر شب با عبادن و تهجد به صبح می رساده.با مطالعه و بررسی آثار و اشعار وی که در آنها تعبیرات و اصطلاحات عرفانی زیادی به چشم می خورد و نوعی وارستگی و بی اعتنایی او نسبت به تعلقات دنیا نشان می دهد،می توان مقام درویشی و شوریدگی و عشق حقیقی و معرفت واقعیش پی برد.محمود مسلمانی پاکباز و دوستدار اهلبیت و بویژه علاقه سرشاری به امام اول شیعه داشته است.
کبگانی در انواع گوناگون شعر،طبع خود را آزموده و در بسیاری جاها هم موفق بوده است غزل،قصیده،مثنوی،مسمط،رباعی،دوبیتی و حتی در سرودن اشعار عربی و ملمع هم دستی داشته است.
کبگانی تتمام ظرافت و بار عاطفی و نازک اندیشی هایی که در غزلیات و بویژه دوبیتی های کبگانی مشاهده می شود و خواننده را به یاد فایز می اندازد ولی گاهی در قصایدش خشونتها،زمختی ها و بی مهریهایی نیز برمیخوریم،گویی کبگانی از سرزمینی دوردست و سرسبز و مرفه بدین خطه روی آورده و با خلقی ناآشنا و بدخو مواجه گشته یا اینکه ریشه دردها و ناملایمات و کمبودها و علت بدبختی ها را نشناخته،شاعری که با مردم زیسته و خود از اعمق جامعه می داند،درد آنان را لمس کرده با فایز و محمدخان دشتی همنشین بوده،نخلهای تشنه و سوخته دشتی و دشتستان را دیده و دشتهای آن را در نوردیده،بوشهر و آب شورش،دریای متلاطمش،مردم زحمتکش و رنجدیده و زجر کشیده اش که مورد احترام تمام شعرای جنوبند و با اینکه شعرای جنوب برای بوشهر احترامی قائلند و آن را با تمام نارساییها و کمبودها و گرمای طاقت فرسا و بی آبیش به عنوان مرکز منطقه و نقطه تجمع پذیرفته اند گاهی بشدت مورد بی مهری کبگانی قرار می گیرد.اگر کبگانی گله از هوای داغ و شرجی خفه کننده بوشهر دارد که مردمش هم از این هوای جهنمی بی بهره نیستند تنها کبگانی نیست که از این گرما و شرجی طاقتش طاق شده و تاب و توان را از دست داده باشد به قول محمدحسن رکن زاده آدمیت:
"اگر شوریده شیرازی در مذمت بوشهر شعری گفته است جای اعتراض نیست که حقیقتا شیراز از هرحیث بر بوشهر رجحان دارد،اما جای شگفتی است که صاحب ترجمه که اهل کبگان بوده و تمام عمر خود را در هوای گرم و سوزان دوزخ آسای دشتی و تنگستان گذرانیده از بوشهر بدبگوید و به مردم زحمتکش و بی گناه آن نفرین کند."
آنهم شاعری که می گویند«... به طبقه زخمتکش توجه خاص داشته و از کمک و مساعدت به ایشان غفلت نمی ورزیده...»
کبگانی در قصیده جهنمیه که با مطلع:
چیست ابوشهر؟بوستان جهنم
حاکم او کیست؟باغبان جهنم
وی در جایی دیگر زبان به نفرین اهرم و سمل و آباد که از روستاهای تنگستان است می گشاید:
الهی اهرمت بر باد بادا
سمل ویران،خراب،آباد بادا
کبگانی هم مانند بسیاری از شاعران از ظلم و جور ستمگران شکوه و شکایت بسیار دارد و آرزو می کند که ریشه ظلم و بی عدالتی و جهل و نادانی از روی زمین برداشنه و محو شود.چنین می اندیشد که بی خردان و ستمگران و نامردان پیوسته بر خر مراد سوارند و بر مردم حکوت می رانند اما خردمندان و هنرمندان همیشه در عذاب و شکنجه بسر می برند اما این ظلم و بیدادگری همیشگی نیست،روزی سرانجام طبقه مظلوم ود ضعیف با تمام خشم و قدرت بپا خواهند خواست و بنیاد ظلم و جور را ریشه کن خواهند ساخت:
مزن تا میتوانی سنگ کین بر شیشه دلها
که روز ناتوانی باز خواهی داد تاوانش
فقیرت را زکین توزی چو از پا بفکنی روزی
به دست خود برافروزی جهنم ز آه سوزانش
بترس از گریه مظلوم بر قصر خود ای ظالم
که سیلی خانه کن گردد سرشک چشم گریانش
و در جای دیگر می گوید:
دست و پا یک سره بسته است سران را همه دهر
به هنر شهره کند بی هنران را همه دهر
به نظر جلوه کند بی نظران را همه دهر
نعمت بوسو کنار است خران را همه دهر
از دشتی و دشتستان و شعرایش نمی توان نام برد بی آنکه با فایز همراه باشند هنگامی که از مردمش،نخل های تشنه کام و تپه ماهورهایش،از گزها و کنارهایش و از شعرایش سخن می گوویم،از کبگانی گرفته تا احمدخان دشتی،از باکی و نادم تا مفتون شیدا،همه جا سایه و نقش فایز آشکار و هویداست و تاثیرش بر تمام شعرا نمایان،خلاصه تاریخ و قلمرو دشتی و دشتستان با نامو خون فایز عجین گشته واین مرز و بوم بی نام فایز به آسمان بی مهتاب ماند.هنگامی که دوبیتی های کبگانی را می خوانیم همه جا فایز را به یاد می آوریم.
مگر نه این است که هردو شاعر در یک زمان و مکان زندگی می کرده اند و دارای یک فرهنگ و عقیده و در بسیاری زمینه ها دارای افکار و دردهای مشترک بوده اند؟همه ترانه سرایان جنوب زهر استثمار و استعمار و شلاق بیدادگریهای نظام اجتماعی موجود در عصر خود را چشیده و لمس کرده اند.
کبگانی هم در دوبیتی ها مانند فایز از غم و اندوه و هجران و فراق یار و تشنه کامیها سخن می گوید،با همان اصطلاحات و واژه های فایز آرزوی وصال را در دل می پروراند و مفاهیم و مضامین دوبیتی های چنان به هم می آمیزد که تشخیص ترانه های فایز و کبگانی دشوار می نماید.
بی سبب و اغراق نیست اگر ترانه را اوج غمبارگی و افسردگی شاعر جنوبی بشمار آوریم و شروه را بازتاب ناله و فریاد و دردهای بی درمان آدمیزاد این سامان.حال ببینیم این ترانه ها چقدر از حیث مضمون و محتوا به ترانه های فایز شبیه و نزدیکند:
عقیقی چون لبت اندر یمن نیست
چو روی دلفریبت یاسمن نیست
رفیقان را کنی نفرین و از غم
بمیرم من،چرا رویت به من نیست
***
بتا لیلی چو تو مجنون چو من نیست
گل و بلبل چو ما اندر چمن نیست
سخن از ما و تو در انجمن هست
که همچو ما و تو در انجمن نیست
***
بکش با تیر غمزه خوار و زارم
بکش نقش کمان پس بر مزارم
که تا هر شاهدی داند که من هم
شهید شیوه ابروی یارم
ملامحمدحسن کبگانی که اواخر عمر خود را در جم گذرانید و در همانجا روزی با جمعی از دوستانش به باغ گلوقلات که از تفرجگاههای جم است می رود و با خوردن چند دانه میوه به مرض قولنج عارض می شود و رفته رفته بیماریش شدت می یابد و در سال 1309 ه.ق بر اثر آن از دنیا می رود،جنازه اش را به نجف انتقال و در گورستان وادی السلام به خاک می سپارند.
نمونه شعری که کبگانی در آن به محمود تخلص کرده است:
هرجا رخ آوردم دیدم که کسی نیست
در عرصه شدم مات و به میدان فرسی نیست
با سینه صدچاک از این خاک بر افلاک
فریاد رسانیدم و فریادرسی نیست
بگشود زهمچشمی گردون رگ خون چشم
راه نفسم بسته شد و هم نفسی نیست
مرغ دل من خون جگر می خورد از غم
کز سینه من تنگتر ایدون قفسی نیست
جز ناله من در عقب محمل خوبان
زآن قافله در بادیه بانگ جرسی نیست
گویند که هر قافلهد را پیش و پسی هست
من دیده ام این قافله را پیش و پسی نیست
محمود مشو ایمن از این وادی و سردیش
کاندر کف موسا ز شرارش قبسی نیست